رهرو
سنگ است وصخره است وسراشيبی
پيچ است و پرتگاه و رهی باريك
شوق وشتاب رهسپری شيداست
در وحشت وسكوت شبی تاريك
هرلحظه كوشش است وگريز ازرنج
ازپافتادن است وز جا جستن
بر سنگ خوردن است وجلو راندن
از سر گذشتن است وزچه رستن
بين دو كوه سر به فلك برده
رودی عنان گسسته خروشان است
پيچان ز درد و طعنه زنان بر ياس
آشفته می گريزد وخندان است
درهرقدم گرفته رهش سنگی
تا گويدش كه راهت ازاينجا نيست
هرگوشه سنگ برسر ره پيداست
راه از ميان سنگ هويدا نيست
می تازد اين گسسته عنان بی تاب
وابسته هستيش،به جلو راندن
امكان بازگشت و سكونش نيست
مرگ است ره نجستن و واماندن
با جنبشی چوجنبش مشتاقان
از دام ها رها شده می پويد
بر بندها به قهقهه می خندد
پرشور می شتابد ومی جويد
آن دور بعد از اين ره ناهموار
سرمنزل اميد و سكون پيداست
يا پهن دشت خرم و خندانی است
يازنده وگشاده دل درياست
آن رود سر كشم كه رهی دشوار
می پويم وز راه نمی مانم
گو كوه ها به خيره رهم گيرند
من می رسم به مقصد ومی مانم
«دكتر ابوالحسن علی آبادی»